اولین مطلب این بلاگ را به خلاصه ای از زندگی نامه ی نابغه ی بی بازگشت علم حیات اختصاص دادم.

چارلز رابرت داروین(Charles Robert Darwin)

والدین : رابرت داروین و سوزانا وجوود

متولد : 12 فوریه 1809 درمونت‌هاوس، شروزبری، استان شراپ‌شایر، انگلستان

درگذشت : 19 آوریل 1882 در داون‌هاوس، داون، استان کِنت، انگلستان

آثار : اصل انواع 1859- تبار انسان 1871

جوایز دریافتی : مدال سلطتنی (۱۸۵۳)، مدال ولاستن (۱۸۵۹)، مدال کاپلی (۱۸۶۴

همسر : اِما داروین (در اصل اِما وجوود

«چارلز داروین» در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ (همان روزی که آبراهام لینکلن به دنیا آمد)، در خانواده ای ثروتمند که اهل «شروبری»انگلستان بودند، دیده به جهان گشود. او پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود. پدرش، «رابرت داروین» و مادرش، «سوزانا وجوود» هر دو از خانواده‌های اصیل انگلیسی و حامیان کلیسای توحیدی بودند.
وقتی داروین هشت سال داشت، مادرش درگذشت. یک سال بعد، او را برای تحصیل به مدرسه شبانه‌روزی در شهر مجاور فرستادند. پدر بزرگش، «دکتر اراسموس داروین» از پزشکان معروف و طبیعی دانان بزرگ زمان خود بود. در میان این خانواده تحصیلکرده و روشنفکر، ظاهراً تنها چارلز بود که هوش و استعداد چندانی نداشت. در دوران تحصیل، معلمان و مدیران مدرسه، او را شاگردی کودن و تنبل می خواندند، اما در حقیقت او نابغه بود. شاید دیگران به این دلیل او را نادان می دانستند که پندارها و افکار بلندش برای آنها قابل قبول نبود. چارلز علاقه زیادی به حیوانات و حشرات داشت و دقت او در مشاهده و مطالعه موجودات زنده، شگفت آور بود. وی در این باره می گوید :
«من از نظر دقت دید و مشاهده کنجکاوانه بر تمام افراد عادی بشر برتری دارم و هر چیزی را با اندیشه می نگرم».
قدرت مشاهده چارلز همیشه مورد توجه پدر بود. پدر داروین، مردی تنومند و قوی هیکل بود که وزنش به 150 کیلو می رسید. او در هنگام عیادت از بیماران فقیر، اغلب دچار مشکل می شد، زیرا پله ها و اتاقهای خانه این بیماران، خراب و فرسوده بود و تحمل وزن دکتر رابرت را نداشت. از این رو چارلز را به جای خود به عیادت بیماران می فرستاد و او پس از معاینه بیماران، یادداشت هایی روی کاغذ می آورد و آنها را به پدرش می داد تا برای بیمارانش نسخه بنویسد. چارلز با برادرش «اراسموس» برای تحصیل طب وارد دانشگاه «ادینبورگ» شد. همانطور که انتظار می رفت، وضع تحصیلی او در دانشگاه رضایت بخش نبود و از دانشجویان بی استعداد به شمار می رفت؛ با وجود این، علاقه زیادی به کارهای تجربی و علمی نشان می داد.
خشونت عملیات جراحی باعث شد که داروین از پزشکی بیزار شود و در عوض، نزد یک برده سیاه پوست آزاد شده به نام «جان ادمونستون» به آموختن تاکسیدرمی مشغول شد. او شیفته داستانهایی بود که «ادمونستون» از جنگلهای بارانی امریکای جنوبی برایش تعریف می‌کرد.
یک سال بعد، داروین یکی از اعضای فعال «انجمن دانشجویی طبیعی دانان» و شاگردی توانا در مکتب «رابرت ادموند گرانت»، از پیشگامان نظریه تکامل بود. وی همچنین در کلاسهای تاریخ طبیعی «رابرت جیمسون» در زمینه جغرافیای چینه‌شناختی شرکت ‌کرد و روش طبقه‌بندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه «ادینبورگ» ‌آموخت.
در سال
۱۸۲۷، پدر داروین ناخشنود از اینکه پسر جوانش علاقه‌ای به پزشکی نشان نمی‌دهد، نام او را در کالج «کریست» دانشگاه «کیمبریج» نوشت تا در لباس روحانیت در آید. این تصمیم عاقلانه‌ بود؛ چرا که در آن زمان، کشیش‌های انگلیکان درآمد خوبی داشتند و بسیاری از طبیعی دانان، خود روحانی بودند. با وجود این، داروین ترجیح می‌داد که به جای درس خواندن، همراه با پسر عمویش «ویلیام داروین فاکس» به سوارکاری، تیراندازی و جمع‌آوری سوسک بپردازد و در این کار چنان پیشرفت کرد که او را به عنوان سوسک شناس به جناب کشیش «جان استیونس هنسلو» استاد گیاه شناسی معرفی کردند. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی «هنسلو» شرکت می کرد و چیزی نگذشت که محبوب‌ترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بیشتر وقت خود را صرف خواندن درسهایش کرد و سرانجام، امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمره‌ متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک پشت سر گذاشت.
داروین و همکلاسی‌هایش تصمیم گرفتند که برای مطالعه تاریخ طبیعی مناطق گرمسیر به جزایر «مادئیرا» سفر کنند. وی برای کسب آمادگی بیشتر در کلاسهای جغرافیای جناب کشیش «ادام سجویک» نامنویسی کرد؛ اما زمانی که به همراه او برای نقشه‌برداری از لایه‌های صخره‌ای در ویلز به سر می‌برد، خبر لغو سفر به او رسید. داروین در راه بازگشت به خانه بود که نامه دیگری دریافت کرد؛ نیروی دریایی به دنبال یک طبیعی دان می‌گشت که ناخدا «رابرت فیتزروی» را در یک سفر اکتشافی به امریکای جنوبی همراهی کند. این سفر فرصتی گرانبها برای داروین بود تا بتواند خواسته های خود را به عنوان یک طبیعی دان دنبال کند.
 
سفر با بیگل
سفر با کشتی بیگل، پنج سال به طول انجامید. در این سفر، داروین بیشتر زمان خود را صرف پویش‌های زمین‌شناختی، بررسی سنگواره‌ها و مطالعه بر روی ارگانیسم‌های زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی، هزاران نمونه جمع آوری کرد که بسیاری از آنها برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. داروین در طول این سفر با شگفتیهای طبیعی فراوانی روبرو شد؛ برای مثال، او قبایل نخستین را دید، فسیلهای گوناگونی به دست آورد و گونه‌های بیشمار گیاهی و حیوانی را مورد بررسی قرار داد.
 
پیدایش نظریه تکامل
داروین ابتدا به هیچ وجه در پی به چالش کشیدن فرضیه ثبات انواع نبود، ولی ادامه تحقیقات، سؤالات بی‌پاسخ زیادی پیش رویش قرار می داد. یک سال پیش از شروع سفر داروین، کتاب جنجال‌برانگیزی از «چارلز لایل» به نام «اصول زمین‌شناسی» منتشر شده بود که داروین نسخه‌ای از آن را همراه خود داشت. نویسنده در این کتاب مدعی شده بود که سطح زمین بر اثر فرآیندهای تدریجی تغییر می‌کند و دگرگونی پوسته زمین، جریانی یکنواخت در طبیعت و در طول تاریخ این کره است. وی بیان می دارد که هر نوع موجود زنده ابتدا در مرکزی رشد می‌‌کند و از آن نقطه پخش می شود. این موجود زنده مدتی دوام می آورد، اما بتدریج از بین رفته و جای خود را به انواع دیگر می دهد (اصل مراکز آفرینش). از این رو نتیجه گرفت که پیدایش انواع جدید، جریانی پیوسته و یکنواخت در طول تاریخ زمین است.
این نظریه ها که به تمامی، خلاف باورهای رایج زمانه بود، سر و صدای زیادی را در انجمنهای علمی برانگیخت. داروین با بررسی لایه‌های سنگی و سنگواره‌ها در نقاط مختلف، شواهد زیادی در تأیید نظریات «چارلز لایل» به دست آورد. او در جزایر «گالاپاگوس»، فسیلهایی بسیار شبیه به هم، ولی نه کاملاًً همانند و با اشکال زنده پیدا کرد. وی مشاهده کرد که لاک پشت‌های ساکن در هر جزیره اندکی با لاک پشت‌های جزیره مجاور متفاوتند و سهره‌های جزیره‌های مختلف، تفاوت کمی با یکدیگر دارند. از نظر داروین، بهترین استدلال این بود که انواع تغییر می‌کنند و اعضای هر گونه، نیای مشترکی دارند.
پس از پایان سفر، داروین با کنار هم گذاشتن مشاهدات خود و با استفاده از اصل «مراکز آفرینش» چارلز لایل، در اولین ویرایش کتاب خود با عنوان «مسافرت بیگل»، نحوه پراکندگی گونه‌های مختلف جانوری را شرح داد.
 
دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل
داروین در تمام طول سفر از حمایتهای استاد سابق خود، «هنسلو» برخوردار بود. او ترتیب چاپ نوشته‌های داروین را می‌داد و سنگواره‌های جمع‌آوری شده را در اختیار طبیعی دانان معتبر می گذاشت. در دوم اکتبر
۱۸۳۶، داروین به بریتانیا بازگشت و گروهی از بهترین طبیعی دانان را گرد آورد تا بر روی نمونه‌های گیاهی، جانوری و زمین‌شناختی جمع‌آوری شده مطالعه کنند. هنسلو، داروین را به «ریچارد اوون» زیست‌شناس معروف معرفی کرد. زمانی که «اوون» در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگواره‌های داروین کار کرد، با کمال شگفتی متوجه شد که این سنگواره ها متعلق به گونه‌هایی از جوندگان غول‌پیکر و تنبل است که نسل شان منقرض شده است. این کشف، بیش از پیش بر اعتبار داروین افزود.
در
۱۷ فوریه ۱۸۳۷، «چارلز لایل» در مقام رئیس انجمن زمین‌شناسی، سخنرانی خود را به یافته‌های «ریچارد اوون» درباره مجموعه سنگواره‌های داروین اختصاص داد؛ با این تفسیر که گونه‌های منقرض شده با گونه‌های فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه، داروین به عنوان «عضو شورای انجمن زمین‌شناسی» برگزیده شد.
فعالیتهای علمی داروین تا اواسط سال
۱۸۳۷ ادامه یافت. در این زمان او به توصیه پزشکان از فشار کار  خود کاسته و برای استراحت در ییلاق اقامت کرد.
در سال 1871، در حالی که هنوز بحث و جدل پیرامون کتابهای قبلی داروین به شدت ادامه داشت، وی کتاب جنجال‌برانگیز خود را با نام «نژاد انسان و انتخاب در رابطه با جنسیت» منتشر کرد. طرح این نظریه که انسان از نسل نوعی میمون است، کافی بود تا موج سرکش مخالفت‌ها و مجادله‌های علمی را که در پی انتشار کتابهای قبلی داروین ایجاد شده بود، برافروخته ‌تر نماید.
داروین برای دفاع از نظریه‌های خود در هیچ‌یک از بحث ها و سخنرانی های علمی شرکت نمی‌کرد. شاید به این دلیل که پس از بازگشت از سفر به علت ابتلا به بیماری «چاگاس» که ناشی از نیش حشرات آمریکای جنوبی بود، سلامتی او دچار اختلال شده و از نظر مزاجی، وضع خوبی نداشت. از سوی دیگر، حامیان «تئوری تکامل» از جمله «توماس هاکزلی» نیز سرسختانه از تئوری‌های داروین دفاع می‌کردند.
داروین مانند ارسطو سخت تحت تاثیر بزرگی و شکوه طبیعت قرار گرفته بود و به آن- چون دوستداری که آفریننده و طراح مبتکر موجودات گوناگون است- احترام می گذاشت.
در نتیجه فعالیتهای داروین، این نظریه «هراکلیتوس» که «هیچ چیز جز تغییر و دگرگونی، همیشگی و پایدار نیست»، شایستگی بیشتری یافت. واژه‌هایی مانند «تنازع بقا» و «بقای اصلح» که از سوی داروین مطرح شد، اکنون در گفتگوهای روزانه جا افتاده است. کامیابی «تئوری تکامل» در روشن کردن اصل و ریشه نژاد انسان، این نظریه را تقویت کرد که علم می‌تواند پاسخگوی تمام مسائل طبیعی باشد، ولی افسوس که علم به تنهایی قادر به پاسخگویی به تمام مشکلات بشری نیست. چارلز داروین در سال 1882 از دنیا رفت.

منابع:
http://www.bashgah.net
 http://www.iranika.ir
 http://forum.googlen.ir